نامه دوم
-
تاریخ: 1398/7/22 ساعت: 18:36
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نامه اول
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
:|
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
میترسم، میترسم که دوباره تکرار بشه، مگه میشه دوباره تکرار بشه؟ آره! اگه آدمی به بدشانسی من باشه ممکنه دوباره تکرار بشه! خدایا فقط خودتو و انصافت! اون همه تلاشهایی که کردم کجا رفت؟ مگه نه اینکه گفتی تو تلاش کن باقیش با من؟ پس کو؟؟؟ اون عدالت کو؟ نیوتون! طبق قانون سومت،اون عکس العمل کو؟؟؟ حقم این نبود...
ببار ای ابرِ رشد
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
یک......................... یک و نیم................ دو ......................... دو و نیم................. دو و هفتاد و پنج.... شد که بگم سههه.... کامینگ سووون...... داره از آسمون تمام سختی ها و آسونی ها میباره! ای کاش که خوب بباره، با آهستگی... اصلا زندگی همینه (= به قول یک بزرگواری زندگی مثله یک ...
هجران
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
ای کاش تمام شود این هجران سه ساله ای کاش ای کاش ای کاش ...
ستاره خجالتی من
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
آن موقع ها یادت هست؟ کودکیمان را می گویم...شب های تابستان چه شوق و ذوقی داشتیم... پدر جای خواب همه را در حیاط خانه پهن می کرد و شب را زیر سقف آسمان صبح میکردیم. مشغول شمردن ستاره ها میشدیم و هر کداممان ستاره ای برای خودش داشت. هر شب ستاره مان را پیدا و از دیدنش ذوق می کردیم. ستاره پدر از همه بزرگ تر...
ملاقات های اتوبوسی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
با همان "دوستت دارم" های لعنتی، در همان روز پنجشنبه همه چیز شروع شد. این جمله را میتوان از زبان هر کسی شنید. ولی تو هیچ وقت نگفتی دوستت دارم. یادم می آید روز های پنجشنبه به سرویسم دروغ میگفتم: " من با شما نمیام، باید برم خونه یکی از اقوامم واسه همین با اتوبوس میرم." و تا زنگ آخر میخورد زود تر از سیل...
عنوانی نداره :|
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
راستش هول شدم،دست و پایم را گم کردم. بلند شدم. نگاهی دقیق کردم دیدم آشنا نیستند و ظاهرا شوخی هم ندارند. لبخند تصنعی زدم و مشغول جمع کردن کتاب هایشان که انداخته بودم زمین شدم و پس از تحویل کتاب ها زیر لب معذرت خواهی کردم و به راهم ادامه دادم. از آموزشگاه که بیرون رفتم سوار ماشین سفید رنگش شدم و بدون ...
شهادتش مبارک
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 0:22
تصمیمش را از خیلی وقت پیش گرفته بود.الان دیگر وقت تفکر و تردید نبود.بین مرگ و زندگی، اولی را انتخاب کرده بود. اما نه هر نوع مرگی! مرگ شرافتمندانه. تمام قوای بدنم رو جمع کردم تا طبق قولی که دادم مانع رفتنش نشوم. اما مگر میشد؟! جلوی آینه مشغول آماده شدن بود، نگاهش میکردم و بغض فرو می خوردم. کاپشنش را ...
تو همانی که به دنبال آنی
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 3:00
خودت را باور داشته باش من میتوانم من بهترینم من قوی ترینم لذت ببر از تمام کارهایی که انجام میدهی ❄ستاره زندگی ات باش ❄
چشم هایم
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 2:59
انقدر خودم رو مشغول درسم کرده بودم و نمره برام بالاترین ارزش رو داشت که از بعضی از سرمایه های زندگیم فراموش کرده بودم، سرمایه ای مثل چشم. که وقتی داخل پانسمان هست و نمیتونی ببینی و حتی غذا را هم خودت نمیتونی بخوری تازه میفهمی که چه عضو مهمی هست. خلاصه اینکه دیگه نمره آزمایشگاه جوشکاری واسم مهم نیست ...